ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٦  

بعد مدت ها اومدم...

راستش حال ندارم بنویسم.

چرا؟

خوب برای اینکه از وقتی بابا رفته همش تو فکر اینم که منم بزودی میمیرم.

فکر می کنم وقتی مردم همه چی تمومه.

بعد مدتی شاید یادی ... اونم تازه شاید ازم بمونه.

دیگه خیلی چیزا رو نمی بینم. دیگه نیستم...

رائیتی چیکار می کنه؟

هووارد چیکار می کنه؟

بهش میگم یه وقت منو ایران نفرستی واسه کفن و دفن.  از مدل ایرانی سوگواری بدم میاد.

از گریه کردن. کفن کردن و مرده شور خونه متنفرم.

از قبرستون بدم میاد.

بذار اجزای به درد بخور بدنم رو بیمارستانها بردارن.  بقیه جسدم رو هم بسوزون.

هووارد عصبانی میشه که این حرفا چیه من میزنم.

خوب همینه دیگه. بالاخره یه روزی می میرم.

نکنه افسرده ام؟

نه. ظاهرم که بد نیست... می خندم.

گوش شیطون کر عصرا میرم دوچرخه سواری.

رائیتی بزرگتر شده.

بیشتر نروژی حرف میزنه. گاهی هم قاطی می کنه. عاشق شوهرم و دخترمم.

ولی درونم خیلی سیاهه. عین خود کلاغ سیاهه! 


و اينهم اختلاف سنتها!!
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦  

ظهر داشتم اتو کاری شنبه رو میکردم که هووارد سراسیمه از پله ها اومد بالا.

خیلی بی مقدمه اومد توی اتاق و پرسید:«اگه رائیتی پسر بود باید ختنه اش میکردیم؟»

راستش جا خوردم! توقع همه جور سوالی رو داشتم الا این یکی.

من: نمیدونم. میگن از نظر بهداشتی خوبه...

همین جمله شروع بحث طولانی ما بود. آخرش به این نتیجه رسیدیم اصلا نه به داره و نه به باره؛ ما چرا بحث می کنیم.

ولی جدی ختنه کردن مهمه؟

اینجا میگن خدا هیچ عضوی رو اضافه یا کم نیافریده. انسان کامل آفریده میشه.

از نظر پزشکی هم میگن تفاوتی نیست...

نمیدونم. نظر شما چیه؟

من کلی بحث کردم بدون هیچ مدرک قانع کننده ای.

همه چی سنت و دینه یا واقعا از نظر بهداشتی مهمه؟      


جريمه!
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦  

مردم از بارون.

پس بهار کجاست؟

این برادر تنبل بنده هم تمرینای زبان نروژیش رو فوروارد کرده که من حل کنم!

هنوز این تنبلیاش باهاشه... منم حل نمیکنم... هاها.

این منو یاد یه خاطره انداخت که زمان مدرسه رفتن؛ اون راهنمایی بود و من دبیرستان.

یه روز معلمشون بهش جریمه سنگینی داده بود که از رو درسی ۲۰ بار بنویسه. منم نامردی نکردم نصف پول تو جیبی هفته اش رو گرفتم و نصفش رو من نوشتم.

اما این بار دیگه خودش باید کار کنه. نه اینکه موضوع انشای نروژیش رو فروارد کنه من براش بنویسم...


و اين ملوانان
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٦  

خوب آزاد شدن!

چه نمایش باحالی بود!

چه رئیس جمهور باحالی که سیاست های بلر رو ضد زن اعلام کرده و با تک تک ملوانان خداحافظی می کنه...


ای بابا!
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٦  

رائیتی: ماما... بده.

من: نه دخترم. این مال شما نیست.

رائیتی: بده... بدده

من: عزیزم خمیر دندون خوردنی نیست. نه.

رائیتی: بددددده

من: نه!

رائیتی: ای باباااااااااااااا.

و سرش رو انداخت پائین و رفت.

آخ کلی حال کردم. قربون صدقه رفتم. عشق کردم.

حالا نگین چه ندید بدیدی هستما... خوب هستم دیگه! 


سال نو پيروز!
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٥  

Spring

سلام به همه دوستان عزیز:

فرا رسیدن سال نو ۳۷۴۵  یا ۱۳۸۶ خورشیدی را به همه شما دوستان گرامی شاد باش می گم.

خوب مثل اینکه زیادی رسمی شد!

همیشه می گیم: «امیدواریم که امسال سال خوبی برای همه هموطنان ما باشه.» و هر سال هم بدتر از سال قبل میشه!

برای همین اصلا هیچی نمی گم!

جای منو هم تو عید خالی کنین و از هوای پاک تهران لذت ببرین البته اگر در تهران هستید...  

 


بهار
ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٥  

خوب هر وبلاگی رو میخونم حرف اینه که بهار داره میاد به به...

راستش من حال خونه تکونی ندارم. اصلا!!

شدیدا تنبلیم میاد.

حالا خودمونیم کار زیادیم نداریم. برای همین یه تمیزکاری عمده میکنم و میره پی کارش. دیگه حال تخت اینور و اونور کردن و کشو بیرون ریختن و... رو ندارم.

سبزه هم تازه امروز عدس خیس کردم. از شما چه پنهون از عدس خوشم نمیاد ولی چاره دیگه ای نداشتم.

همه وسایل هفت سین رو هم دارم. حتی سنجد.

فقط می مونه ماهی قرمز و انار که ماهی رو خودم نمیخوام بذارم چون از اینکه ماهی بدبخت رو بندازم تو تنگ کوچیک بدم میاد. انار هم فکر کنم سوپر ترکها تو شهر داشته باشه.

فردا هم از سرکار میخوام برم برای هووارد و رائیتی عیدی بخرم.

اولین عیدیه که آرزو ندارم ایران باشم. نمیتونم جای خالی پدرم رو ببینم.

هنوز دلم گرفته ولی نمیخوام بنویسم. بگذریم...


به خاطر ۸ مارس
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٥  

این فیلم تظاهرات ۸ مارس ۱۹۷۹ در تهران است.

در این روز من ۷ ساله بودم و همراه مادر و پدرم به این تظاهرات رفتم.

خوشحالم که در ۷ سالگی این صحنه ها رو دیدم و لحظه لحظه اش رو به یاد دارم. و به مادر و پدرم افتخار میکنم.


يک آبروريزی
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٥  

امان از این بچه ها که گاهی آبروی آدم رو میبرن.

دیروز یکی از دوستای هووارد اومده بود یه سر پیش ما و مشغول قهوه و کیک بودیم و منهم رفته بودم بالای منبر و داشتم سخنرانی ضد اتمی میکردم که رائیتی خانم که یه چند وقتی بود از جلوی چشم ما دور شده بود؛ دلی دلی کنان از در اومد تو.

از دور معلوم نبود چی دستشه. منم اولش توجهم زیاد جلب نشد.

خلاصه یه نگاهی به ما کرد و صاف رفت طرف دوست هووارد و میخواست چیزی که دستشه بده به اون. یهو دیدم ای دل غافل! یک عدد پد که توی پاکت خودش پیچیده شده دستشه داره میده به دوست هووارد.

تا بیام بجنبم کار از کار گذشته بود و رائیتی با سرسختی و محبت تمام میخواست پد رو بده به مهمون.

دوست هووارد هم خنده اش گرفته بود روش نمیشد بخنده. منم که از خجالت داشتم آب می شدم.

حالا از همه بدتر شوهر پرت بنده بود که هی به نروژی از رائیتی میپرسید:«رائیتی اون چیه دادی به Atle؟»

خلاصه آخرش رفتم برش داشتم و رفتم دیدم که بله... کمد های حمام تماما خالی شدن بیرون. و صابون مایع ریخته کف حموم.

تقصیر خودم بود یادم رفته بود در حموم رو ببندم؛ ایشون از فرصت کمال استفاده رو برده بود.  


و اينهم بالاخره رائيتی خانم
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٥  
Raeeti