بعد مدت ها اومدم...
راستش حال ندارم بنویسم.
چرا؟
خوب برای اینکه از وقتی بابا رفته همش تو فکر اینم که منم بزودی میمیرم.
فکر می کنم وقتی مردم همه چی تمومه.
بعد مدتی شاید یادی ... اونم تازه شاید ازم بمونه.
دیگه خیلی چیزا رو نمی بینم. دیگه نیستم...
رائیتی چیکار می کنه؟
هووارد چیکار می کنه؟
بهش میگم یه وقت منو ایران نفرستی واسه کفن و دفن. از مدل ایرانی سوگواری بدم میاد.
از گریه کردن. کفن کردن و مرده شور خونه متنفرم.
از قبرستون بدم میاد.
بذار اجزای به درد بخور بدنم رو بیمارستانها بردارن. بقیه جسدم رو هم بسوزون.
هووارد عصبانی میشه که این حرفا چیه من میزنم.
خوب همینه دیگه. بالاخره یه روزی می میرم.
نکنه افسرده ام؟
نه. ظاهرم که بد نیست... می خندم.
گوش شیطون کر عصرا میرم دوچرخه سواری.
رائیتی بزرگتر شده.
بیشتر نروژی حرف میزنه. گاهی هم قاطی می کنه. عاشق شوهرم و دخترمم.
ولی درونم خیلی سیاهه. عین خود کلاغ سیاهه!